ترمهترمه، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 20 روز سن داره

ترمه دختر اصیل ایران زمین

تغذیه (1)

دختر گلم کم برا ی خودت آتیش نمی سوزونی هر چی بزرگتر میشی شیطنت ها هم بیشتر میشه. ولی خدا را شکر این نشانه سلامتی تو هست فقط اگر حساسیتت نسبت به بچه ها کمتر میشد بهتره. وای به حال من که اگر یک فسقلی مثل خودت دستش آروم به تو بخوره چنان گریه ای میکنی که نگو. نمیدونم چرا اینجوری شدی. با اینکه خیلی نازت هم نمیکشیم ....به هر حال انشاا رفع میشه و تو هم از این نازک نارنجی بودنت در میای امروز رفته بودم یک سمینار در رابطه با پدر و مادر ها و رابطه اونها با بچه هاشون. خیلی سمینار خوبی بود ، خانم دکتر فردوس سخنرانی میکردن و کل مطالبی که عنوان شد( که البته تیتر وار  به زودی حتما در وبلاگ مینویسمش) به نظرم به همه نوع گروه سنی و هم...
30 خرداد 1390

کلام 1

سلام دختر گلم خدا را شکر که خوبی و سرحال... و خوشحالم که خدا اینقدر هواتو داره برا ی ما  هم شدی یک تیکه ماه مثل من که برای بابام قرص قمر هستم.......خودش همیشه توی قربان صدقه هاش بهم میگه قرص قمر...حالا میفهمم یعنی چی آره وقتی آدم بچه دار میشه فهمش کلی میره بالا .منظورم فهم درک حرفهای بابا و مامانش هست حالا تو هم برامون یک تیکه ماهی با این کارها و دلبری هات هر روزم با کارهای جدیدت دل همگیو آب میکنی مثل اون روز دوشنبه ( 23 خرداد 90 )که خاله غزاله از ذوقش بهم مسیج زد که ترمه میگه لاله( آخه اون روز تو پیش مامانی و بابایی بودی) اینم شد اولین مکالمه تو توی این یک هفته هم اسمهای ما رو یاد گرفتی و اینجو...
29 خرداد 1390

21 خرداد 1390 خیلی خوش گذشت چون....

برای اولین بار بازار قدیم رو دیدی به من خیلی خوش گذشت تو هم تمام مدت درو دیوار و مغازه ها رو نگاه میکردی....یک نگاه جدید ...یک تجربه نو وقتی هم رفتیم تیمچه که دیگه نگو....خاله غزاله که برات سنگ تموم گذاشت کلی باهات بازی کرد و شده بود برای تو لیدر توریست و گُل به گُل  اونجا بهت نشون میداد و اجناس رو معرفی میکرد مامانی هم برات بستنی معروف وسنتی اونجارا گرفت و نوش جان کردی یکی از مغازه دار خیلی جوون شاید 17 ساله بود ،اینقدر برات غش و ریسه رفت  و بغلت کرد و قربون صدقه رفت که نگو   تو هم باهاش جور شدی در آخر یک نظر قربونی کوچولو با قاب نقره بهت هدیه داد       روز...
28 خرداد 1390

برای دوست با معرفتم در نی نی وبلاگ مادر مهربان ماهان جون

مامان ماهان عزیزم ( با وبلاگ نازدار مامانش ) از اظهار لطفت ممنون صفحه شما برام قابل دیدن نیست و مطالبتون نمیاد میخواستم پیغام بدم که ایمیل هم موجود نبود اینه که در صفجه خودم نوشتم تا تشکری باشه برای همه مهربونیاتون همیشه در زیر چتر مهر پروردگار و مولا علی تندرست باشید و لبهاتون خندان آمین ...
25 خرداد 1390

26 خرداد 1390

امشب ، شب میلاد حضرت مولاست میدونم عیدی همه رو بهشون میده ....عیدی من هم سر جاش هست خدایا همه مریضها رو هم شفا بده و حافظ همه جوون های نازنین این مملکت  باش و وآرامش  وصبربه همه ملتم و وطنم ایران عطا کن   آمین و هزاران بار آمین   ...
25 خرداد 1390

اولین شب جمعه از ماه رجب

دخترم ترمه جون در این لیلة الرغائب از خدا متشکرم که صدای دعاهامو توی همه روزها شنیده و قبول کرده که همیشه تورو زیر چتر محبتش نگه داره نور زندگیتو هرروز بیشتر از روزهای قبل کنه سلامتیت رو تضمین کرده و موفقیتت رو روحیه فوق العاده شادی با توانمندی بالایی  و ذهن خلاق و قوی بهت داده تورو زیر سایه بزرگانی قرار داده و پدر بزرگ و مادر بزرگت رو سالهای سال در کنارت میزاره تا قدر داشتنشون را بدونی ... خاله های عزیزت رو برات نگه میداره تا بدونی داشتن بهترین هایی مثل اونا چه نعمتی هست و داشتن سالهای سال بابات ، که کنار تو قدم به قدم راه رفتنت در هر راه جدید رو یاد بده و خیلی چیزهای دیگه که همیشه بین خودمون ...
19 خرداد 1390

مسابقه خواب یک فرشته

ترمه جونم این عکس رو برای شرکت در مسابقه خواب یک فرشته در نی نی وبلاگ گذاشتم به نظرم همه بچه  ها برنده اند چون زیباترین و آسوده ترین خوابها رو دارند همه فرشته های کوچولوی نی نی وبلاگ همتون بهترین هستید ...
19 خرداد 1390

قدم به قدم 2

دخترم امروز کلاً ده قدمی را یهو برداشتی تازه داری راه رفتن رو یاد میگیری اونوقت وسطش یادت میافته که برقصی !!! به قول معروف آسه آسه نمیدونی چه ذوقی میکنیم ما دوست هم نداری کسی هواتو داشته باشه ...کلاً می خواهی مستقل بشی و بدون کمک راه بری منو بابات ظاهرا حواسمون نیست که بگیریمت اما داریم توور حسابی می پاییم کلی دست میزنیم برات کلی بشکن که بدون کمک ما راه افتادی و مدام داریم میگیم: آفرین ترمه ( به توان n) نمی دونم وقتی بزرگ شدی اونموقع که ، کم کم تمرین میکنی  روی پاهای خودت بایستی وقتی که واقعا حس استقلال داره توی وجودت عین یک رود خونه راهشو میگیره و میره جلو، اون زمانی که میخوای بگی من من هست...
18 خرداد 1390

قدم به قدم 1

امشب خونه بابایت هستیم (البته هر شب شام اینجاییم) آخه مامانیت از مشهد اومده چقدر ذوق کردی وقتی بعد 11 روز دیدیشون.... با یک عالمه سوغاتی حسابی کیف کردی و اما اصل ماجرا : خودت به تنهایی بدون کمک و به ظاهر توجه دیگران 4 - 5 قدم راه رفتی به اندازه یک متری شد قرررربون اون پاهای کُپُلت برم من  15 خرداد 90   ...
18 خرداد 1390